محمد سلطان زاده

 

از خون جوانان حرم لاله، خدا لاله، دمیده

از خون جوانان حرم لاله، خدا لاله، دمیده
بابا به حرم آمده با ناله، خدا ناله، ولی قد خمیده
گوید یارم نیامد، کس و کارم نیامد، علمدارم نیامد
خدایا چه کنم حالا، که من گرفتارم نیامد
هر دو دستای بریده ی یارم، خدا یارم، افتاده سر راهم
دشمن میخندد بر این حال زارم، حال زارم، بر این روز سیاهم
رفته نور نگاهم، سپه دار سپاهم، خدایا بی پناهم
سر تا پا غرق گریه و ناله و اشک و سوز و آهم
از خون جوانان حرم لاله، خدا لاله، دمیده
بابا به حرم آمده با ناله، خدا ناله، ولی قد خمیده
گوید یارم نیامد، کس و کارم نیامد، علمدارم نیامد
خدایا چه کنم حالا، که من گرفتارم نیامد
بر خیز و ببین گشته مثل دریا، مثل دریا، چشم خون بار زینب
بر خیز و ببین بی تو تک و تنها، تک و تنها، مانده سالار زینب
کسی باور ندارد، حسین یاور ندارد، حرم حیدر ندارد
حرمی که بعد سقا، به روی خود معجر ندارد
از خون جوانان حرم لاله، خدا لاله، دمیده
بابا به حرم آمده با ناله، خدا ناله، ولی قد خمیده
گوید یارم نیامد، کس و کارم نیامد، علمدارم نیامد
خدایا چه کنم حالا، که من گرفتارم نیامد
چه بد رفتاری ای چرخ، چه بر کرداری ای چرخ
 چه کج رفتاری ای چرخ ، سر کین داری ای چرخ
نه دین داری نه آیین داری نه آیین داری ای چرخ
خدا یارم نیامد ، کس و کارم نیامد ، علمدارم نیامد
 خدایا چه کنم حالا ، که من گرفتارم نیامد

 نوشته شده در  93/09/21  توسط محمد سلطان زاده  | 

 

رباعی امام حسن

به طوفان بلا یم یا حسن گفت
برای دفع خود غم یا حسن گفت
زبان معجزه بی خاصیت بود
به فرمان خدا دم یا حسن گفت
همان اول اذان عشق را خواند
خدا در گوش آدم یا حسن گفت
و هر جایی که صحبت از کرم شد
یقین دارم خدا هم یا حسن گفت
نمی شد چشمه جاری هاجر آنجا
به پای چاه زمزم یا حسن گفت
اسیر غم نمیگردد بلاشک
زبانی که دمادم یاحسن گفت
همیشه میکنم با این سخن عشق
حسن آقا حسن مولا حسن عشق

 

همه گفتند حسین و جگرم گفت حسن
سینه و دست و سر و چشم ترم گفت حسن
گوشم از بدو تولد به شما عادت کرد
مادرم گفت حسین و پدرم گفت حسن
نامتان را به کنار پدرم گفتم و گفت
ای خدا شکر که پیشم پسرم گفت حسن
بعد از این خوب تر است جای صفاتی مثل
سفره دار و پدر جود و کرم گفت حسن
زاءری در وسط صحن غریب الغربا
دید تا گنبد زیبای حرم, گفت حسن...
تا که جارو زدن صحن رضا را دیدم
چشم خیس و مژه ی رفتگرم گفت حسن
قاسمت راهیه میدان شد و دیدند همه
خواهری موی پریشان ز حرم گفت حسن
پایه ی نهضت خونین حسین صلح تو بود
آیه ی نهضت خونین حسین صلح تو بود

 

علت عاشقی ام دست کریمانه ی توست
چشم امید من آقا به در خانه ی توست
روی خاک قدمت صورت خود میکشم و
به اشاره همه گویند که یوانه ی توست
من که آواره ی شهرم تو چنین خواسته ای
دل آشفته ی من از می و پیمانه ی توست
پرچم یا حسنم روز قیامت بالاست
نوکرت تا به ابد بر در کاشانه ی توست
با حسن گفتنمان عرش خدا ریخت به هم
علتش غربت و آن نام غریبانه ی توست
هر کجا پر بکشم باز بقیع جای من است
چون کبوتر که فقط جلد به میخانه ی توست
بر سرم میزنم و اشک امانم ندهد
غصه ی چشم من از گنبد ویرانه ی توست
این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست
تو که هستی که حسین عاشق و پروانه ی توست؟
اگرم نام حسین بر لبمان رنگین است
این هم از لطف و نگاه و دم شاهانه ی توست

 

از روز ازل خلق شدم چون حَسَنِینی
قلب حسنی دارم و احساس حُسینی
از کرب و بلا تا به بقیع هروله دارم
زهرا به دلم ساخته بین الحرمینی

 

رب کریم ما کرمش اشک مجتبی ست
غربت تمام بیش و کمش اشک مجتبی ست
گفتند حسین جنس غمش فرق می کند
آری حسین جنس غمش اشک مجتبی ست

در کرمخانه ي حق سفره به نام حسن است
عرش تا فرش خدا رحمت عام حسن است
بی حرم شد که بدانند همه مادری است
ورنه در زاویه ي عرش مقام حسن است
بس که آقاست به دنبال گدا می گردد
ناز عشاق کشیدن ز مرام حسن است
دست ما نیست اگر سینه زن اربابیم
این مسلمانی ایران ز کلام حسن است
هرکه خونش حسنی شد ز خودی حرف شنید
غربت از روز ازل باده ي جام حسن است
حرم و نام و وجودش همه شد وقف حسین
هرحسینیه که بر پاست خیام حسن است
او چهل سال بلا دید بماند اسلام
صبر شیرازه ي اصلی قیام حسن است

 

لبخند زند، دو ذوالفقارش سرمست
با اخم حسن، پشتِ جمل ها گرم است
تیغ دو دم سکوت او شاهد بود
او صلح نکرده، سبک جنگش نرم است

 

ما با حسن به عشق حسین آشنا شدیم
ما از مدینه راهی کرب و بلا شدیم
ما را خدا برای غمت برگزیده است
ما عاقبت به خیر تو در روضه ها شدیم

 نوشته شده در  93/09/09  توسط محمد سلطان زاده  | 

 

دست خودم نیست!

دست خودم نیست! این روزها خیلی حسود شده ام! اصلا دلم نمیخواهد بیایم هیئت و بشنوم امروز فلانی رفت کربلا...

رفت که رفت!
دل من را چرا میسوزانید؟
اینکه امسال دلم جامانده ....شاید خیلی دلیل داشته باشد!
ولی....
من هیچ کدام را قبول ندارم آقا!
من به یک دلیل خودم را لایق میدانستم برای زیارت اربعین...؛دیوانه ی کوی تو بودن!
و شما شاید به هزار دلیل امضا نکردی بیایم پابوسی تان...؛بیهوده مزن لاف تو ای مدعی عشق!
***
دلتان را به پیاده روی اربعین بفرستید.
دلتنگی ها،نجواها و عاشقانه های تان را در جاماندن از سفر اربعین در بخش نظرات به یادگار بگذارید.

 نوشته شده در  93/09/09  توسط محمد سلطان زاده  | 

 

اربعین

آنانکه خاک را به نظر کیمیــــا کنند
از یمن تربت شه کرببــــــــــلا کنند
آنانکه دیده اند ضریح حســــــین را
آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
در حسرت زیارت تو عاشقان تو
در روضه جای صحن و سرایت صفا کنند
جامانده های قافله ی اربعین تو
آقا دوای درد دل خود کجا کنند
جا تنگ بوده است و یا ما اضافه ایم
مردم به چشم طعنه نگاهی به ما کنند
باشد حسین؛ کرببلا مال خوبها
بد ها بگو: که عقده دل با چه وا کنند
ما هم دل شکسته به دست می رویم تا
ما را غبار صحن و سرای رضا کنند

 

تو می روی سفر اما روایتش با ما
روایت پرسوز،
پر ز غربتش با ما...
پیاده رفتن تا کربلا برای شما
و صورتی پر اشک،
آه و حسرتش با ما...
شلوغی حرم اربعین برای شما
دل و سه کنج اتاق،
اوج خلوتش با ما...
ضریح در بغل و بوسه ها برای شما
زهی نبود سعادت،
ملامتش با ما...
نماز عشق، بالای سر، برای شما
و سجده های مکرر به تربتش با ما...
خوش آن دمی که ببینم که گویدم ارباب:
دلی شکسته است اینجا،
حاجتش با ما...
صلی الله علیک یا ابا عبدالله (ع)

به گمانم پسر فاطمه با من قهر است
نشدم لایق دیدار به هم ریخته ام

همه دارند به پابوس شما می آیند
طبق معمول منه بی سر و پا جا ماندم

اربعین کرب و بلا لذت دیگر دارد
عصر امروز ببین شهر چه دیدن دارد
کاروان، پای پیاده، حرم، بسم الله
ذکر لبیک حسین به چه شنیدن دارد

 نوشته شده در  93/09/09  توسط محمد سلطان زاده  | 

 

مدینه چه محزونه امشب

مدینه چه محزونه امشب
داره روضه میخونه امشب
نگاش غرق بارونه امشب
دلش خونه امشب

هنگام پرواز مولای ارض و سما شد
درد دل مجتبی دیگه امشب دوا شد
از زهر کینه دگر حاجت او روا شد

واویلا واویلتا از غریبی

نمانده به کف صبر و طاقتش
دگر زهر کین کرده آبش
بمیرم ز حال خرابش
ز قلب کبابش

در خانه ی خود غریبانه او میدهد جان
از سوز زهر هلاهل کند آه و افغان
آثار مرگ در رخ پاک او شد نمایان

واویلا واویلتا از غریبی

دم آخر از یاد مادر
زند پر پرم چون کبوتر
بگوید به احوال مضطر
نزن بسه دیگر

روزی به همراه مادر ز کوچه شدم رد
دیدم که اون بی حیا از ته کوچه اومد
دستش بزرگ بود و اون بی هوا مادرُ زد

واویلا واویلتا از غریبی

چنان ضربتی زد به زهرا
که با صورت افتاد رو خاکا
به حال بد مادر ما
میخندیدن اعدا

از مشت دشمن چنان خورد به دیوار سر او
جایی رو دیگر نمیدید دو چشم تر او
خون میچکید از رخ و گوشه ی معجر او

واویلا واویلتا از غریبی

 نوشته شده در  93/09/08  توسط محمد سلطان زاده  | 

 

تقلی نکن که خواهرت طاقت نداره

تقلی نکن که خواهرت طاقت نداره
تقلی نکن خون دل از لبات میباره
تقلی نکن شده دلم پر از شراره

جان خواهر نبینمت بین بستر
چرا لبات خون میباره وقتی میگی مادر مادر

وای حسنم حسنم حسنم نرو

میسوزی هنوز پشت در آتیش گرفته
میسوزی هنوز برا پر آتیش گرفته
میسوزی هنوز با جگر آتیش گرفته

داد بیداد نمیبری هرگز از یاد
خونمون آتیش گرفت و مادر روی خاکا افتاد

وای حسنم حسنم حسنم نرو

 نوشته شده در  93/09/08  توسط محمد سلطان زاده  | 

 

این دم آخری منتظرم ، که مادرم بیاد بالا سرم

این دم آخری منتظرم ، که مادرم بیاد بالا سرم
رفتن از مدینه دیگه آرزومه
خاطرات کوچه بغض تو گلومه
به پیش چشمام شده پرپر گلم گلم گلم گلم
بعد یه عمر هنوز می سوزه دلم دلم دلم دلم
وای…

غرورمو شکست یه بی حیا ، مادرمو که زد تو کوچه ها
کاش منم می مردم یاس من که پژمرد
لحظه ای که دیدم مادرم زمین خورد
خدا می دونه چی گذشته به من به من به من به من
با گریه گفتم مادرم رو نزن نزن نزن نزن
وای…

چه جوری ممکنه یادم بره ، کابوس هر شب این خاطره
راهمون رو بستن اون چهل تا نامرد
بین کوچه مادر گوشواره اش رو گم کرد
همهمه بود و داد و فریاد خدا خدا خدا خدا
از سر مادر چادر افتاد خدا خدا خدا خدا
وای…

 نوشته شده در  93/09/08  توسط محمد سلطان زاده  | 

 

خوب میشه زخمام خدا

خوب میشه زخمام خدا       کنار بابام خدا

خوب میشه زخمام خدا تو بغل بابام خدا

شفا نمی خوام شفا نمی خوام خدا

دیگه صحر اومد خدا           جون به لب اومد خدا

بابام نیومد بابام نیومد خدا

ببین گلای پیرهنم          پر از ستارست تنم

فدایی تو فدایی تو منم

امشب شبه مهمونیه       همه ی تنم خونیه

در انتظارم یه ابر بارونیه

زخمی و اسیرم خدا            ضعیف و پیرم خدا

نیاد میمیرم نیاد میمیرم خدا

دیگه صحر اومد خدا           جون به لب اومد خدا

بابام نیومد بابام نیومد خدا

 نوشته شده در  93/09/07  توسط محمد سلطان زاده  | 

 

چه عجب ای بالا نشین

چه عجب ای بالا نشین                اومدی امشب رو زمین                کنار دخترت

حالا که پایی نداری                  گرمی دستایی نداری                    غنیمت سرت

چه خبر از بالای نی                                 چه خبر از کنج تنور

صورتت چرا خاکی شده                           بیا با اشکای من بشور

کار دنیا رو ببین           پدر بروی پای دختر خوابیده

کار دنیا رو ببین       یه دختر سه ساله موهاش سفیده

کار دنیا رو ببین                   به حق چیزای ندیده

لالایی بخون بابا یکم بخوابم

------

بگو یکم قصه برام                تا که بخوابن این چشام                   آروم بگیرم

خوب میدونم این و خودم             زحمت عمه جون شدم              میخوام بمیرم

چه خبر از داداش علی                    چه خبر از عباس عموم

پر میزنم امشب منم                         جدایی ها میشه تموم

کار دنیا رو ببین          جواب بابا چوب و حدیده

کار دنیا رو ببین            بچه چه حرفایی شنیده

کار دنیا رو ببین             به حق چیزای ندیده

لالایی بخون بابا یکم بخوابم

--------

کاش عمو عباس اینجا بود             میدید که صورتم شد کبود              ترسیده بودم

تو این سه سال زندگی                    کسی به نامردیه زجر                   ندیده بودم

چه خبر از بارون سنگ                     چه خبر از بزم شراب

غم خودم کم بود حالا                 فکر لبت عذاب رو عذاب

کار دنیا رو ببین             با سیلی از خواب پریده

کار دنیا رو ببین                سر بریده ها رو دیده

کار دنیا رو ببین                به حق چیزای ندیده

لالایی بخون بابا یکم بخوابم

 نوشته شده در  93/09/07  توسط محمد سلطان زاده  | 

 

مثل یک کبوترم پر میزنم پر میزنم امشب

مثل یک کبوترم پر میزنم پر میزنم امشب
گفته بابام که بهت سر میزنم امشب
دیگه از همسفران دل میکنم امشب
چه خوشه پیش بابام جون کندنم امشب
دیگه جون خسته بر لبهام میاد امشب
به دلم برات شده بابام میاد امشب
دختر شاه می شنید حرفهای من امشب
تو بابات قشنگه یا بابای من امشب
مثل بارون بهار اشکهام میاد امشب
به دلم برات شده بابام میاد امشب
دست روی دست نگذارید بابام میاد امشب
لباس نو بیارید بابام میاد امشب
خونه رو جارو کنید بابام میاد امشب
موهامو خوشبو کنید بابام میاد امشب
دل و دیوونه کنید بابام میاد امشب
موهامو شونه کنید بابام میاد امشب

 نوشته شده در  93/09/07  توسط محمد سلطان زاده  | 

 

به دلم برات شده بابام میاد امشب

به دلم برات شده بابام میاد امشب

مثل یک کبوترم پر میزنم امشب

گفته بابام که بهت سر میزنم امشب

دیگه از عمه جونم دل می کنم امشب

چه خوش پیش بابام جون کندنم امشب

 

وای دلم وای دلم

وای دلم وای دلم

 

دختر شامی شنو حرفای من امشب

تو بابات قشنگه یا بابای من امشب

به دلم برات شده بابام میاد امشب

مثل بارون بهار اشکام میاد امشب

دیگه جون خسته بر لبهام میاد امشب

دست روی دست نذارید بابام میاد امشب

لباس نو بیارید بابام میاد امشب

دلو دیوونه کنید بابام میاد امشب

موهامو شونه کنید بابام میاد امشب

 نوشته شده در  93/09/07  توسط محمد سلطان زاده  | 

 

غریبونه دارم میرم از این ویرونه

غریبونه دارم میرم از این ویرونه

دیگه سر اومده پیمونه

 

به راه تو میدوزم این چشم بیدارم رو

نمیبندم تا زنده ام چشمای خونبارم رو

 

پریشونم دوای درد بی درمونم

همیشه چشم به راهت میمونم

تاوقتی کنج این ویرونم

 

ببین زنجیر بعد از تو پای من بسته شده

ببین دیگه عمه جون از دستم خسته شده

 

توی سینه ام میلرزه این دل خونینم

شبا که خوابتو میبینم

گل بوسه از لبات میچینم

 

غریبونه دارم میرم از این ویرونه

دیگه سر اومده پیمونه

 

ببین عمه جلوه ی تفسیر رویای من

دیدی گفتم میگیره دستم رو بابای من

 

توی چشمام شبایی که بابامو میخوام

به یاد خنده های بابام

میباره دونه دونه اشکام

 

غریبونه دارم میرم از این ویرونه

دیگه سر اومده پیمونه

 

غریبونه میخوای سفر کنی دردونه

حال منو خدا میدونه

 

غریبونه دارم میرم از این ویرونه

دیگه سر اومده پیمونه


کپی شده از تارنمای www.harvale.ir

 نوشته شده در  93/09/07  توسط محمد سلطان زاده  | 

 

ببين اي پدر، شدم از اين ويرونه خسته

ببين اي پدر، شدم از اين ويرونه خسته
ببين اي پدر، که پر و بال من شکسته
ببين اي پدر، رو صورتم جاي يه دسته

بي سامونم، دل خسته کنج ويررونم
بالاخره ديديد امشب مردم اومد بابا جونم

واي، صورتم نيلي و سوخته معجرم
واي، شدم آخر عمر مثل مادرم

حسين… واااي…

ببين اي پدر، درد و غم و رنج اسيري
ببين اي پدر، تو حال روزگار پيري
ببين اي پدر، ببين اي پدر شکسته دندوناي شيري

شب ها بابا، رو خاک ويروونه تنها
سرمو ميذارم و مي بينم سرت رو نيزه ها

واي، صورتم نيلي و سوخته معجرم
واي، شدم آخر عمر مثل مادرم

حسين… واااي…

بيا اي پدر، بي تو بهار من خزوونه
بيا اي پدر، ببين چشام کاسه ي خونه
بيا اي پدر، ببين که قامتم کمونه

خون مي باره، هنوز از اين گوش پاره
بيا ببين که سه سالت بابا نداره گوشواره

واي، صورتم نيلي و سوخته معجرم
واي، شدم آخر عمر مثل مادرم

حسين… واااي…

 نوشته شده در  93/09/07  توسط محمد سلطان زاده  | 

 

بی بی رقیه خاتون

دلا بزم حسین بن علی(ع) دعوت نمیخواهد
اگر خواهی بیـا ، این آمدن مـنـٌت نمیخواهد*
به هـنـگام عزاداری ر یـا را دور کـــن از خـــود
که اینجامعرفت میخواهدوشهرت نمیخواهد*
اگـرخواهی کـه هیئت راکنی بازیچه ی دستت
حسین (ع)ازمردمان بی خردبـیعت نمیخواهد
 
ای نوح،بیاهمره ماسینه زنان باش
طوفان زده هستیم به طوفان رقیه 
عالم عجبی نیست،اگر بنده ی اویند
جبریل بود  جزو  مریدان رقیه....
 

قطعه و مفرد


نور
نور افشاندي بر اين ويرانه منزل با سرت
دخترت را گو كجا جا مانده بابا پيكرت

نوازش
براي ديدن قدري نوازش
من هر شب خواب مي بينم پدر جان

سپر
هر كجا دشمنت جسارت كرد
عمه ام زودتر سپر مي شد

رباعي و دوبيتي


بابا
چه سازم من به حالِ زارم عمه
ز جورِ دشمنان بيمارم عمه
بگو با بچه هاي شهر طعنه
كه من باباي خوبي دارم عمه

شفا
زند پر مرغ روحم در هوايش
هواي مرقد و صحن و سرايش
شفاي قلبِ مجروحم رقيه است
فداي آن ضريح با صفايش

دردانه
چو زينب خواهرم تنها رقيه است
يكي دردانه بي همتا رقيه است
بگريم تا كنم او را نظاره
شبيه مادرم زهرا رقيه است

 

دودمه:

 

عمه بابا آمده برخیز تا کاری کنیم ، آبروداری کنیم

 

با لباس پاره باید میهمانداری کنیم ، آبروداری کنیم

 

 

_____

 

رقیه(س) زائر خون خدا شد ، خرابه کربلا شد

 

به پای رأس بابایش فدا شد ، خرابه کربلا شد

 

 

_____

 

شمعم و پروانه از من عاشقی آموخته ، وای از آتش پدر

 

مثل گیسوی تو گیسوی رقیه(س) سوخته ، وای از آتش پدر

 

 

_____

 

گوشه ویرانه را عرش معلا می کنم ، تا بیایی ای پدر

 

بوسه ای می گیرم و جان بر تو اهدا می کنم ، تا بیایی ای پدر

 

 

_____

 

بلبل خوش نغمه ات افتاده امشب از سخن ، وای من ای وای من

 

ای امام بی کفن طفل تو هم شد بی کفن ، وای من ای وای من

 

 نوشته شده در  93/09/06  توسط محمد سلطان زاده  | 

 

دخترت برا تو گریونه

دخترت برا تو گریونه
کنج این خرابه مهمونه
وای من خدا دلم خونه، دلم خونه

یه روز خوش من ندیدم بابا جون
چه طعنه هایی شنیدم بابا جون
بابا بیا من بریدم

وای که چقد دلم بابا برات خونه
چشام یه کاسه خونه
برا تو روضه میخونه

وا ابتا غریب کربلا

روضه هام شده غریبونه
جای من شده یه ویرونه
وای من خدا دلم خونه، دلم خونه

رو قلب من غم نشسته بابا جون
کی دندونات و شکسته بابا جون
بابا شدم زار و خسته

وای که چقدر شبا گرسنه خوابیدم
سرت رو روی نی دیدم
با تازیانه لرزیدم

وا ابتاه غریب کربلا

زندگیم بی سر و سامونه
بغض من شبیه بارونه
وای من خدا دلم خونه، دلم خونه

یکی به من حرف بد زد بابا جون
یکی به پهلوم لگد زد بابا جون
بابا شدم زار و خسته

وای که چقدر شبا گرسنه خوابیدم
سرت رو روی نی دیدم
با تازیانه لرزیدم

وا ابتاه غریب کربلا

 نوشته شده در  93/09/06  توسط محمد سلطان زاده  |